تبليغاتX
دختـروپسـرا
تصـــــــوير
مديريت وب

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : سلام دوست عزيز اميدوارم از مطالب وبلاگ راضي شده باشيد اگر نظر يا انتقادي داري نظرت رو به ما انتقال بده

با تشکر   

لينك دوستان

بزرگترين سايت دانلود موزيک

?زيباترين قالبهاي وبلاگ? پایگاه سرگرمی
سولي حميد 2
زهير
ورود آقایان ممنوع فقط بانو
عشق و دیوانگی
(روی ماه خداوند را ببوس)
دل نوشته
موزیک باران
بزرگترین سایت موسیقی ایران
::سرزمين دانلود::

براي تبادل لينک ابتدا لينک ما رو با نام:دختـروپسـرا در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

مطالب قبليمو خوندي ؟

هفته اوّل دی 1388
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته دوم مرداد 1384
هفته چهارم تیر 1384
هفته سوم تیر 1384
هفته چهارم خرداد 1384
هفته دوم خرداد 1384
هفته دوم اردیبهشت 1384
هفته اوّل فروردین 1384
هفته سوم اسفند 1383
هفته چهارم بهمن 1383
هفته سوم بهمن 1383
هفته دوم بهمن 1383
هفته اوّل بهمن 1383
هفته چهارم دی 1383
هفته سوم دی 1383
هفته دوم دی 1383
هفته اوّل دی 1383
هفته چهارم آذر 1383
هفته سوم آذر 1383

طراح قالب
شکیبایی

اینم عکس مزار مرحوم شکیبایی !!

بزرگنمایی عکس

[+] نوشته شده توسط حمید در 5:40 بعد از ظهر | |

چگونه یک ازدواج دانشجویی موفق بکنیم ؟!

همان‌طور که می‌دانید ازدواج بر سه قسم است: ازدواج موقت، ازدواج دائم و ازدواج دانشجویی!!
 

در این نوشتار می‌خواهیم  راه‌های یک ازدواج موفق دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم. 


 ازدواج دانشجویی از سه کلمه‌ی ازدواج + دانشجو + یی تشکیل شده است!!
 

در لغت‌نامه این کلمات این گونه تفسیر شده است:
 ازدواج= 2 تا شدن، قاطی مرغ‌ها رفتن، از دست رفتن! از پا افتادن! کاری است خوب که من آن را خیلی دوست می‌دارم!

 
دانشجو= نام چیزی است که این روز ها همه هستند! ، بلاتشبیه به تلفن همراه که همه دارند. انسان علاف از نوع با کلاسش  را گویند!!


 یی= چنین کلمه ای هنوز کشف نشده است !  


اولین و آسان‌ترین راه برای ازدواج دانشجویی مایه‌دار بودن است. اگر خودتان مایه‌دار نیستید لااقل سعی کنید پدرتان مایه‌دار باشد . اصولا اگر مایه دارید دیگر لازم نیست ادامه این مطلب را بخوانید . پاشید برید ازدواج دانشجووییتوونو بکنید! در این موارد بهتر است اول مزدوج شده و سپس دانشجوو شوید تا مدرکی که می خواهید بگیرید (بخرید!) مطابق میل دوشیزه عروس خانم باشد !!
 

اگر هم مایه دار نیستید خب چه کارتون کنم بشینید صبح تا شب درس بخونید تا کنکور قبول شده و نمونه  یک انسان موفق شوید تا به شما هم  بگویند چه پیامی برای هم سن و سال های خودت  داری!!؟

 

 

برای توفیق در امر ازدواج دانشجویی بهتر است سعی کنید در دانشگاه آزاد قبول شوید  تا وقت بیشتری برای انجام این کار های فوق برنامه !! و غیر درسی داشته باشید !!


قبولی در دانشگاه شریف  به هیچ عنوان توصیه نمی شود !قبولی در این دانشگاه به هر انگیزه ای غیر از درس شما را به یک جوان ناکام تبدیل خواهد نمود!


بله همکارانم به من اشاره می کنند لحظاتی قبل  کلنگ احداث شش تا دانشگاه آزاد دیگر به زمین زده شد تا شما جوانان عزیز راحت تر ازدواج دانشجویی نموده و مدارج علمی را ترقی نمایید!! (تو همین فاصله شد دوازده تا !!)  


سعی کنید در انتخاب رشته به رشته هایی علاقمند باشید که بیشتر ظرفیت آن را جنس مخالفتان تشکیل می دهند!(مثلا" نسبت 59 به یک از ضریب اطمینان بالایی برخوردار است!!) در غیر این صورت نگران نباشید  انواع و اقسام انجمن ها ی علمی و کانون هاو تشکل هاو هلال احمر و گروه سرود ! و ... شما را به سر منزل مقصودتان می رساند!


اگر دخترید سعی کنید جزوه های درسی تان را خوش خط و خوانا بنویسید ! ا
گر هم پسرید که اصلا" لازم نیست جزوه بنویسید ! چون همان طور که می دانید خوبیت ندارد یک دختر از یک پسر جزوه بگیرد !! مردم چی می گن؟ مثل خواستگاری دختر از پسر که عرف نیست !!
 

 نکته مهم : خدا پدر و مادر گوتنبرگ را قرین رحمت نماید!!  


 اصلا"از ایجاد آشنایی نترسید و  همیشه سعی کنید برای شروع  آشنایی دنبال یک بهانه خوب باشید. خجالت نکشید ، برید جلو و با شهامت حرفتون رو بزنید.


 پسر:سلام خانم ! ببخشید می شه با من از دواج کنید!
بووووووووووووووومب!!


 کات آقا ! کات ! پسره ی اوشکول من گفتم ایجاد آشنایی! نگفتم زرت بری بگی ازدواج که!!  
خب می گفتیم... 


بلوتوث خود را همیشه در محیط کلاس روشن بگذارید!


سر جلسه امتحان از هرگونه کمک  فکری به غیر هم جنسان خود دریغ نکنید ! البته به شرطی که نیتتان خیر باشد در غیر این صورت مارشال-مدرن هیچ مسئولیتی را به عهده نمی گیرد.  


فراموش نکنید نشستن در راهرو های دانشگاه  آن هم به سبک سنتی ، به شما انگیزه های زیادی برای ازدواج های!! دانشجویی خواهد داد !  


به هر حال  اگر از آن دسته از دانشجو هایی هستید که ازدواج دانشجویی کرده اید ، بهتون تسلیت می گم !  اگر هم هنووز مجردید برید ازدواج دانشجویی کنید دیر می شه ها !!

[+] نوشته شده توسط حمید در 5:35 بعد از ظهر | |

ديوارهاي شيشه اي

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!


میدانید چـــــرا ؟


ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش

 

----------------------------------------------


اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند

[+] نوشته شده توسط حمید در 5:28 بعد از ظهر | |

يك نكته از دكتر علي شريعتي

اگر كمي دقت كرده باشي مي بيني كه اين ها غالبا بچه *خرپول ها* يا بچه *سگ دوها* يا بچه *خوك ميزها* يند و تنها دليلي كه به آن ها حق تحصيل در غرب داده است،يكي خرپولي پدرشان بوده است و ديگري خر فكري خودشان.نا اميدي از اينكه بتوانند در ايران از سد كنكور بگذرند و پول پدرشان كه مي تواند بهترين زندگي را در هرجاي دنيا برايشان فراهم آورد.
چنين بچه ننه هاي نونوري كه فقط وزن اند و قد و ديگر هيچ؛ مذهبشان را در عمه جانشان مي بينند و سنتشان را در ننه جانشان و فرهنگشان را در گوگوش و واريته ي فرخزاد و تاريخشان همان تاريخ چرند دروغ دبيرستاني است، كه نمره ي صفر هم از آن گرفته اند و جامعه ي ايران برايشان همان چندتا محله ي شمال شهر تهران است با آدم هاي ترگل ورگلي كه بوي آدميزاد ، نه از شرق و نه از غرب، به دماغشان نخورده.
خلاصه بچه ي حاجي بازاري كه اسلام را از چند روضه خان و فالگير و هيات و دوره مي گيرد.بچه ي دلال فروش كالاهاي خارجي كه تمدن را از طريق تورهاي توريستي مي گيرد.
 

[+] نوشته شده توسط حمید در 5:23 بعد از ظهر | |

هدیه دوست

گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است

[+] نوشته شده توسط حمید در 5:22 بعد از ظهر | |

یه داستان کوتاه

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:آ« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!آ»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:آ« خشم تو نشانه ای از جهنم است.آ»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:آ« این هم نشانه بهشت!آ»

[+] نوشته شده توسط حمید در 5:21 بعد از ظهر | |

 

 

بگذارید و بگذرید،ببینید و دل نبندید، چشم بیندازید و دل نبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

يک قطره اشک مى اندازم تو دريا - تا زمانى كه پيداش كنى دوستت دارم. - اگه پيدا كردي اون وقت تو رو فراموش مي كنم
  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-


سخت است هنگام وداع ....
آنگاه كه درمي يابي چشماني در حال عبور است...
پاره اي از وجو تو را نيز همراه با خود ميبرد...!!!

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

میگویند که تنهایی رازی دارد که پی بردن به ان یافتن گنج بزرگی است!
این جمله درست است اما نه برای من که از اول عمر تنها هستم

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب... بوسه يعني مستي از مشروب عشق... بوسه يعني لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوبه طعم عشق... طعم شيريني به رنگ سادگي... بوسه يعني آغازي براي ما شدن... لحظه ي با دلبري تنها شدن... بوسه سرفصله کتاب عاشقي... بوسه رمز وارد دلها شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان... بوسه يعني عشق من با من بمان
  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

تو بودی باور من-تو یار و یاور من- تو بودی عشق اول-رفیق آخر من- تو بودی شور هستی-رفیق خوب مستی-تو بودی کعبه ی عشق-مثل خدا پرستی
  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

ارزش عمیق هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد!
  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-


وقتی که دلم برات تنگ میشه یک ستاره از اسمون می افته اگه دیدی اسمون بی ستاره است تقصیر

  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها ياد گرفت. آنها در مقابل محبتي كه به عروسك خود مي كنند از او انتظار محبت متقابلي ندارند آنها بدون هيچ توقعي عروسكشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعي يعني همين
  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

ديگر براي اينکه گريه نکنم
هيچ بهانه اي ندارم
گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم وراه را بدون آن ادامه بدهيم
زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از سکوت مي شکند
وتو اي کاش مرا مي فهميدي
اماحالا که مي روي قرارميان ماهيچ ؛ ولي بگو به چه بهانه مي روي
  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

با خودم گفتم مگه ميشه که عاشق باشي اما کسي رو به عنوان معشوقت نداشته باشي ؟ يه کم فکر کردم که اين چه عشقيه که کسي نباشه تو عاشقيت ؟اما يه کم که بيشتر واقعيت ها رو ديدم ، ديدم که آره منم عاشقم اما نه عاشق کسي يا چيزي بلکه عاشق کسايي و چيزهايي ، خيلي عجيبه شايد پيش خودتون بگين اين آقا ديوانست ! که واقعا حق رو به شماها ميدم که من ديوانم آره من ديوانم .
  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

آيا شما کسي رو ميشناسين که عاشق باشه و عاقلم باشه ؟ من که سراغ ندارم...چون واقعا منافات دارن با هم عشق ديوانگي مياره.عاشق عاقل عاشق نيست .
  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم

چشم عاشق تو رو که گریه کرد می کشم

تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش

که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم
  -+-+-+-+-+-+ -+-+-+-

 

سرنوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت*اما باور کن که سرنوشت را نمی توان از سرنوشت!

[+] نوشته شده توسط حمید در 5:21 بعد از ظهر | |

جالب تر از دیروز

 

دو نفر داشتن واسه هم خالی می بستن ،
اولی می گه : یه کوه نزدیک ماست هر وقت میگم جاسم ،
اونهم می گه : جاسم جاسم .
دومی میگه :این که چیزی نیست کوهی که نزدیک ماست ،
هر وقت من میگم : جاسم ،
میگه : کدوم جاسم ؟!!

------------------
ميدوني فرق سرباز با هندونه چيه ؟

سربازو سرشو مي تراشن ،

هندونه رو تهشو .

 ------------------

اون روزها یادش بخیر ،

دو تا دستامو می گرفتی و تو خیابونها

با هم می چرخیدیم ، تموم عشقت من بودم

امضا : فرقون

طرف چشماش رو باز میکنه گوشاش نمیشنوه...
 

************ **

خر پير وقت مردن به خرهاي ديگر وصيت کرد وگفت 1- بر سر يه مشت علف دعوا نکنيد 2- گورخررا دوست بداريد پسر عمويتان است 3- ترکها با ما هيچ نسبتي ندارند الکي خود را به ما نسبت ميدهند اصليت ما از تهران است

************ **

يه امريكاييه ميخواد حال اردبيليه رو بگيره ميبرتش امريكا بهش ميگه زمين رو بكن اونم ميكنه بعد از ده متر كندن ميرسن به يه سيم . امريكاييه ميگه اين يعني ما صد سال پيش تلفن داشتيم تركه ميگه حالا تو بيا بريم اردبيل. اونجا بهش يه بيل ميده ميگه بكن صد متر ميكنن به هيچي نميرسن تركه ميگه اين يعني ما صد سال پيش موبايل داشتيم

************ **

ترکه دو تومنيش تو جوب ميفته دست مي کنه تو جوب پنج توماني پيدا مي کنه بعد يک سه توماني مي ندازه تو جوب

************ **

ترکه مي ره دانشگاه به 2 دليل مي فهمن ترکه

?:سامسونتش رو مي ذاشت تو زنبيل

2:وقتي استاد تخته رو پاک مي کرد اونم دفترش رو پاک مي کرد


************ **

پدر : پسرم براي تولدت چي ميخواي؟

پسر : چيز زياد نميخوام بابا، فقط يه راديو ميخوام که به وسيله ي يه ماشين اسپورت زيبا احاطه شده باشه!


************ **


تهرانيه داشت واسه ابادانيه خالي مي بست مي گه من يه سگ دارم وقتي مياد خونه در مي زنه .... ابادانيه مي گه : ولك مگه سگت كليد نداره ؟؟؟؟

************ **

یکی میره سربازی وقتی بر میگرده میبینه داداشش و باباش با کلی ریش و سبیل وایسادن دم در میزنه زیر گریه میگه تو رو خدا بگین چی شده باباش میگه احمق رفتی سربازی ریش تراشو دیگه چرا بردی

************ **

عزیزم تو را به قدر توالت دوست دارم چون وقتی توالت می رم تو به یادم می یایی

************ **

براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود

************ **

غم آمد كه نامهرباني كند براي دلم نوحه‌خواني كند تمام غزلهاي سبز مرا درون خودش بايگاني كند و ترسم از اين است يك روز باد بهار دلم را خزاني كند چرا رفت و هرگز به يادش نبود از اين خسته دل قدرداني كند خلاصه بگويم نمي‌بخشمش مگر عشق پادرمياني كند .

************ **
اگه امشب یه مرد چاق و گنده اومد تو اتاقت و تو رو از رو تختت انداخت تو یه کیسه نترس اخه یکی برای کریسمس تو رو از بابانوئل خواسته
 

************ **

O
O
O
اين سه تا سنگ رو بگير يه قل دو قل بازي كن ، تو كه اس ام اس جديد نداري

************ **

تا حالا ديدي خر پرواز كنه
حتما نديدي .
پس فكر پروازو از سرت بيرون كن!
 

************ **

&&&&&_ &

اگه گفتی اینا چیین؟

زحمت نکش اینا خانواده اردکان،اونم تویی که تنهایی ،جوجه اردک زشت

************ **

یه مورچه بگیر...شلوارشو در بیار ...شرتشم در بیار...نترس در بیار...برش گردون سوراخ باسنشوببین دلم برات انقدر شده

************ **
اگه از من بپرسن بهترین،زیباترین،شجاع ترین،محبوبترین،دانا ترین،عاقل ترین آدم کیه؟انگوشتمو طرف تو دراز میکنم و میگم این نمیتونه باشه

************ **
مراحل ازدواج : آزمایشگاه آرایشگاه مالشگاه لایشگاه گایشگاه زایشگاه!

************ **
سر سفره عقد عروس بله نمی گفته، داماد یکم فکر می کنه، با صدای بلند میگه: عمو زنجیر باف

************ **
اولین چیزی که بهش دل بستم تو بودی، بی توآروم و قرار نداشتم
گریه می کردم . . .
تورو می خواستم . . .
میدونستم تو نباشی نمیخوابم . . .
۰
۰
۰
دوستت دارم پستونک

[+] نوشته شده توسط حمید در 5:19 بعد از ظهر | |

نيكي و بدي

 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!

 


"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
                                                                             -پائولو كوئيلو

[+] نوشته شده توسط حمید در 11:9 قبل از ظهر | |

خوب حالا نوبت پرکردن اوقات فراغته.

 

میشینی پای تلوزیون که مثلا یه خورده هم شبکه های ملی رو ببینی. تلوزیون رو روشن میکنی. شبکه ی اول داره یه فیلم نشون میده. طبق معمول تو فیلم یکی گم شده و تمام عوامل فیلم به شدت دارن دنبال گمشده میگردن شما فکر کنین مهر مادری... و یه نفر رو بالاخره گیر میارن و تمام بدنشو نگاه میکنن ببینن نشونه ایی، خالی، ردپایی از قدیما رو بدنش نیست. کانال رو عوض میکنی. شبکه ی دو. یه آقایی اومده جلوی دوربین و  داره اخبار میگه! : امروز یه نوجوون لبنانی واسه ایینکه برق نداشتن دیکته شبشو ننوشته و معلمش با خط کش آهنی حسابی کتکش زده (ای بابا) خوب اینم از اخبار میخوای بری تلویزیونو بشکنی اما خودتو کنترل میکنی و کانال رو عوض میکنی. اما ببیندگان عزیز به تازگی یک سری پرونده در کاخ سفید کشف شده که نشان میده جورج بوش اصلا آدم درس خوانی نبوده. در این پرونده ها کشف شده که جورج بوش زمانیکه کلاس پنجم بوده در درس تاریخ و مدنی نمره ی نه گرفته،  در یکی دیگه از پرونده ها نوشته شده   جورج بوش زمانی که ده سالش بوده میره بقالی سر کوچه شون و چون صاحب بقالی چشمش کور بوده جورج بوش از این موقعیت سواستفاده کرده و یه آدامس شیک میدزده. وقتی به خانه میره پدر ومادرش میفهمند که دزدی کرده و بوش پدر اورا با کمربند سیاهو کبود میکنه تا دیگه این کار رو تکرار نکنه و این نشان میدهد که پدر ومادر بوش هیچگاه از اوراضی نبوده اند . کانال رو عوض میکنی. شبکه ی چهار. داره رازبقا نشون میده. بره ها درسن سه سالگی ازدواج میکنن ! مراسم ازدواج آنها بسیار ساده است و آنها هیچ مهریه ایی ندارن و توقع بیجا از داماد ندارن. ما انسانها نیز باید از این حیوانات یاد بگیریم که از ما عاقل ترند. دیگه لازم نیست کانالا رو عوض کنی،میری میشینی پای کامپیوتر میخای کانکت شی به اینترنت بد از 10 دیقه سر کله زدن با مخابرت بلاخره با سلام صلوات وصل میشی.. الان تازه اول بدبختیته احتمالا اکثر سایتا فیلتره به ناچار میری تو این سایت در پیت جدیده چی بود اسمش(شوخی) 

www.marshalclub. com  

اولین جمله ای که میاد جلو چشات (خطا آقا جون برو فلش پلیر دانلود کن) سرگرمی که به این 

راحتیا نیست

خلاصه با هزار دنگ و فنگ دانلودش میکنی ثبت نام هم با فلاکت میکنی

وارد که میشی اولین چیزی که میبینی عکش امیر تپله خودمونه بازم توی داروگربا خودت میگی ما هر جا میریم عکس اینو بایاد ببینیم  

عرق سردی رو پیشونیت نشسته

دیگه حال اینترنتم نداری

خوببببب... 

 اوقات فراغتت به اندازه ی کافی پر شد !... شب شده و میخوای بری حموم. ایضا لباساتو درمیاری تا میخوای بری زیر دوش برق میره. خوب باید بیای بیرون دیگه نمیشه که با یه شمع بری حموم. دوباره لباساتو میپوشی و به خودت میگی: آب نداریم، برق نداریم، اتاق مناسب نداریم عوضش ایرانی هستیم و به ایرانی بودن خودم افتخار میکنم ! آب نداریم به جهنم عوضش خونگرمیم ! برق نداریم به درک عوضش مهمون نوازیم ! خونه نداریم اشکال نداره عوضش با جون و دل به همنوعمون کمک میکنیم،یه مملکت امن داریم...که همین خودش همه چیه... عوضش انسانیت داریم. آب و برق میخوام چکار انسانیت مهمه !و به این افتخار میکنیم که عاطفی ترین ادامهای دنیا ییم... تصمیم میگیری بری بخوابی و حداقل واسه چن ساعت همه چی یادت بره . کم کم دیگه داره خوابت میبره که یه دفعه ی با صدای ضبط ماشین همسایه از جات میپری بیرون. انگار همسایه هاتون تازه از عروسی برگشتن. انگار از اون آبای رنگی هم خوردن و هنوز هم توحال و هوای عروسی هستن. میخوای بری زنگ بزنی ۱۱۰ بگی اینا مزاحم شدن اما یاد رفاقت چندین ساله ی مامانت و مهین خانوم میفتی و پشیمون میشی. به خودت میگی: اشکال نداره اینا همسایه هستن غریبه که نیستن بذار خوش باشن. بعد از ساعت ها اثر اون آبای رنگی تموم میشه و نخود نخود هرکه رود خانه ی خود ! توهم موفق میشی بخوابی و برای چن ساعت هم که شده زندگی کنی!!! عجب روز خوبی. من و مامان و امرسان

[+] نوشته شده توسط حمید در 10:57 قبل از ظهر | |

اس ام اس

1-با سلام و عرض شب بخيربه شمادوست عزيز لطفأ نگران نباشيد و با يك لبخند به

 

 ادامه خواب خود بپردازيد...

 

 روابط عمومي سازمان بهم ريختن اعصاب و روان.

 

http://marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/ecf2647e-a2a7-4bf1-80d8-14d19586385a.gif

 

2-اميدوارم امشب كه مى خوابي قشنگترين و بهترين آدم دنيا رو تو خواب ببيني

 

 ولي سعي كن عادت نكني ؛آخه من هرشب نمى تونم  بيام تو خوابت

 

http://marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/ecf2647e-a2a7-4bf1-80d8-14d19586385a.gif

 

3-اون چيه اولش منم دومش تويي آخرش زبون داره؟
.
.
.
.
.
.
.
گل گاو زبون !!!!!!!!

 

http://marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/ecf2647e-a2a7-4bf1-80d8-14d19586385a.gif

 

4-اگه ميخواي دوست داشته باشم نقطه ها رو دنبال كن.....

.
.
.
.
.
.
.
.
.
ديدي كمبود محبت داري!!!!!!!!!!!

 

http://marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/ecf2647e-a2a7-4bf1-80d8-14d19586385a.gif

 

5-سلام
.
.
.
.
.
.
.
.
چيه حالا دنبالم راه او فتادي؟ نميشه بهت يه سلام كرد

 

http://marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/ecf2647e-a2a7-4bf1-80d8-14d19586385a.gif

 

6-روي چشم هاي من جا داري:
.
.
.
.
.
.
عينك ته استكاني

.

.

.

تو باغ دلم:
.
.
.
.
تو تنهايي
.
.
.
.
تنهاي تنها
.
.
.
.
پس سعي كن درست به گل ها آب بدي تنها آفتابه موجود!

 

http://marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/ecf2647e-a2a7-4bf1-80d8-14d19586385a.gif

 

7-دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
 
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووست دارم .


جمله رو بي خيال٬نفسو داشتي؟

 

http://marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/ecf2647e-a2a7-4bf1-80d8-14d19586385a.gif

 

8-يكشب تو را از مستي تشبيه به ماه كردم لامپ صد هم نبودي من

 

اشتباه كردم

 

http://marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/ecf2647e-a2a7-4bf1-80d8-14d19586385a.gif

 

9-ترا از گل نه از گل آفريدند


ز عطر ياس و سنبل آفريدند


نميدانم ترا با اين همه حسن چرا اين گونه منگل آفريدند؟

 

http://marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-1-4/ecf2647e-a2a7-4bf1-80d8-14d19586385a.gif

 

10-وقتي صدام مي کني،آرزو مي کنم اي کاش کر بودم،تو که لال نمي شي!

[+] نوشته شده توسط حمید در 10:35 قبل از ظهر | |

مراسم تدفين نمي توانم !!!

كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

"
دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم .

آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با " نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.



"
من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."



"
من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."



"
من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."



نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.



از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.



كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه

 

 او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.



"
من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."



"
من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."



"
من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."



سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي

 

 كشد.



شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي

 

 خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:



-
همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.



بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.



روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.



من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.



آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!

 

كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.



سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!



دراين موقع " دونا" گفت:



-
دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.
 


شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:



-
دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.



خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!



هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.



آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.



ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:



"
نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"



و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.



با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.



حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.

[+] نوشته شده توسط حمید در 11:49 بعد از ظهر | |

قدیما !!!

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود !!!


هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند !!!


روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.


چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

 امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.
 

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند...

روحش شاد ...

[+] نوشته شده توسط حمید در 6:52 بعد از ظهر | |

مطالب پيشين