
ده چیز که پسرها را دیوانه می کند
" من هنوز با تمام دوست پسرهایسابقم دوست هستم"
عالیست، شما می توانید حتی آنها را جمعه ها به شام دعوت کنیدولی حتی اگر شما به خودتان اطمینان صددرصد داشته باشید، مردها یک جنس مذکر دیگر راهمواره رقیب خود می دانند حتی اگر شما هیچ احساسی نسبت به جنس مذکر مذکور نداشتهباشید. اما عبارت "تمام دوست پسرهای سابقم"برای آنها این مفهوم را تداعی می کند کهاو هم یکی حلقه های زنجیر " گذشته ها را فراموش کن"خواهد شد.
" تو دیگربرای من گل نمی آوری، دیگر به من زنگ نزن"
این بدین دلیل است که دیگر نیازی بهگل آوردن نمی بیند، مردها همه تلاش خود را در به کار بردن عواطف عاشقانه در دو یاسه هفته اول به کار می برند، تا این که شما را از آن خود کنند "احترام"، "احساسات"یا هر چیز دیگری که به این کارها می گویید، مطمئن باشید که دوره ای هستند،هر کاری هم که بکنید عمر کوتاهی خواهند داشت. مردها عقیده دارند:
"ما اولمجبوریم مثل رومئو (مجنون خودمان!) با زن ها برخورد کنیم ، بعد وقتی از علاقه ووابستگی آنها به خود اطمینان حاصل کردیم دیگر سلاح خود را زمین می گذاریم. چون زنهااز این به بعد ما را به خاطر خودمان دوست دارند نه به خاطر چیزهای که برایشان میآوریم "
" وقت داری با هم حرف بزنیم؟"
این جمله نشان می دهد که از مرداشتباهی سر زده است. مردها فکر می کنند: باز چه شده؟ محو تماشای دختر دیگری بودهام؟ یا روز تولد او را فراموش کرده ام؟ وای سالگرد آشنایی مان چه تاریخی بود؟ ؟؟
این جمله برای مردها تداعی کننده مشکلات است آنها می دانند که دعوایی در پیشاست و به سرعت آنها را به جبهه گیری وا می دارد. شاید گاهی آنقدر شما را سر بدوانندکه مطمئن شوند مدتی است خطایشان رافراموش کرده اید، حتی اگر مطمئن باشند که خطاییازآنها سر نزده (یا اگر هم سر زده شما نمی توانستید به هیچ صورتی از آن مطلع شوید). این کلمات آنها را به یاد مشاجرات طولانی می اندازد.
" من برنده شدم، یکباردیگه بازی کنیم؟"
این برنده شدن شما نیست که مرد شما رامی آزارد،مردها اصولاًاز بازنده بودن متنفر هستند، همواره خود را در رقابت می پندارند. ورزش های موردعلاقه آنها را به یادآورید. فوتبال، کشتی، اتومبیل رانی، ...در همه این ها نوعیرقابت به چشم می خورد. رقابت و برنده شدن از ابتدا دروجودمردها قرار داشته است،بنابراین اگر در یک بازی برنده شدید انتظار نداشته باشید مردتان در شادی شما شریکباشد!!
" من همه رازهای خود را به بهترین دوستم می گویم"
و زن ها همهرازهای خود را به بهترین دوست شان می گویند، به همکار خود هم می گویند، همکار آنهاهم به برادرش می گوید و همه دنیا از اینکه مرد آنها در هنگام دیدن فیلم رمانتیک بعضکرده با خبر می شوند! مردها هم به اندازه زن ها رازدار هستند. اما مردها دوستندارند که همه عکس العمل های آنها از طرف دوستان و خانواده شما مورد تجزیه و تحلیلقرار گیرد. مخصوصاً مشاجراتتان با هم. پس همه چیز را به دوستانتان بگویید بجز آنچهدر رابطه تان با مردها می گذرد.
" ای شکم گنده! شکمت خیلی بامزه است"
هیچوقت این جمله را نگوئید، مردها هیچ وقت دوست ندارند زن ها فکر کنند که آنهادر مورد ظاهر خود بی اعتنا هستند، مردها هم به اندازه زن ها در مورد وضع فیزیکی خودتوجه و علاقه به خرج می دهند.
"فکر می کنی آینده ما چطور می شه ؟ "
خوب، فردا سینما، پس فردا تئاتر، و آخر هفته رستوران چطوره؟ آه منظور شما ایننیست ها ن؟ اما چرا مردها اصلاً دوست ندار ن د درباره آینده رابطه شان فکر کنند. شاید فکر کردن به این که روزی دیگر با دوست دختر خود صحبت نکنند آنها را می آزارد. آیا ترس از بهم خوردن رابطه آنها رابه این سو می کشاند یا مردها اصولاً اینطور بیخیال آفریده شده اند؟
" هایدن کریستین عجب مردیست!"
در حالیکه مردها درطول زندگیشان همواره باید در رقابت باشند، رقابت با مردی مثل هایدن که بازیگر نقشرمئو است با شکست توام خواهد بود. با اینکه مردها فکر می کنند گفتن جمله" Britheny Spears خیلی دوست داشتی است" می تواند زن ها را بیازارد. کافیست مردی فکر کند قلبزنی با او نیست و مثلاُ از مردهایی مثل هایدن خوشش می آید، آن وقت است که بسیارآزرده خواهد شد.
" به نظرت اون دختر خوشگله؟"
مردها آموخته اند که بهسوالاتی که در مورد دیگر زن ها می کنید پاسخ واضحی به شما ندهند. یعنی فکر می کنندهر جوابی بدهند بازنده خواهند شد . اگر بگویید : " آره خیلی بامزه است" ، به شماخواهند گفت: "ازت متنفرم"؛ اگر بگویید: "بد نیست ولی تو خیلی خوشگل تری"، خواهندگفت: "داری دروغ می گی" !!!
"شاید ما برای هم ساخته نشده ایم"
واقعاًفکر می کنید هیچ آدمی (مرد یا زن) حاضر به شنیدن این جمله هست؟ هر قدر هم که شما درادای این جمله ادب را رعایت کنید منظورتان این است که برای من شانس بهتری هم هست،کافیست بگویید از این رابطه خسته شده اید، نیازی به مقدمه چینی نیست. ناراحتنباشید، مردها به زودی فراموش خواهند کرد!!
[+]
نوشته شده توسط حمید در 11:24 قبل از ظهر
|
|

املا
[+]
نوشته شده توسط حمید در 11:14 قبل از ظهر
|
|

طرز ترک دادن شوهر سیگاری
طرز ترک دادن شوهر سيگاري 100 درصد عملي :
از زبان خانومي که شوهرشو ترک داده : من بعد از خوندن صحبتهاي معاون سلامت تصميم به وادار كردن شوهرم به ترك سيگار كردم و بسرعت برگه اي برداشتم و مطالب زير رو در اون نوشتم و به در يخچال چسبوندم.
از امروز تصميم گرفتم تو رو به ترك سيگار وادار كنم و به همين خاطر قوانين زير از همين الآن در خانه لازم الاجرا مي باشد:
- قانون شماره 1: هر روزي كه لباسهات بوي سيگار بده به يكي از مجازاتهاي زير (البته به انتخاب خودت) محكوم مي شوي:
1- شستن ظرفهاي ناهار و شام
2- خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت
3- دعوت مامانم اينا و داداشم اينا براي صرف ناهار(كه به احتمال 99 درصد براي صرف شام هم مي مونند!)
تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافيه و نمي توني اون رو انتخاب كني، چون تو اين كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به اين خاطر كه وظيفه ات است هر روز انجام مي دي!!
- قانون شماره 2: اگه توي جيبت كبريت يا سيگار پيدا كنم، يكي از چهار عمل زير رو باز هم به انتخاب خودت عملي مي كنم:
1- قهر مي كنم مي رم خونه مامانم اينا و بعد ده روز و پس از يه عالمه منت كشي برمي گردم خونه.
2- يك گردنبند، دستبند، النگو و يا يك مورد مشابه اينا به انتخاب خودم بايد برام بخري!!
3- خودت بگو با ملاقه بزنم يا كفگير؟!
4- با همون كبريت و به كمك مقداري مواد آتش زا تنبيهت مي كنم.
تبصره: خودت مي دوني من از اين سوسول بازيها خوشم نمي آد پس گزينه اول منتفيه، ديگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگيرام كج و كنجول شدن و ديگه حيفم مي آد وسايل آشپزخونه رو خراب كنم، گزينه آخري هم وجداني خيلي خشونت داره و به علت اين كه بچه مون هفت سالشه و ديدن اين صحنه ها براي بچه هاي زير 12 سال مناسب نيست اين گزينه رو هم نمي توني انتخاب كني، پس فقط مي مونه گزينه دوم ...!!
- قانون شماره 3: در صورتي كه يقين حاصل كنم سيگار رو ترك كردي، مي توني يكي از موارد زير رو به عنوان جايزه انتخاب كني:
1- به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشي.
2- به عنوان تلافي اين چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم يك بار با ملاقه بزني تو سرم!
تبصره: گزينه اول الكيه و نمي توني انتخابش كني، چون مي ترسم بد عادت بشي و تنبل و تن پرور بار بيآي!!
اگه هم جرأت داري گزينه دوم رو انتخاب كن!!
"با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت"
- بازم همون خانومه: شوهرم بعد يك هفته به اين نتيجه رسيد به نفعشه سيگار رو ترك كنه! (چون با سر بانداژ شده بايد از خونه بيرون مي رفت و جيبش شده بود پر چک برگشتي)
منبع سات تو دي
[+]
نوشته شده توسط حمید در 11:9 قبل از ظهر
|
|

مدلهای مختلف دختر
[+]
نوشته شده توسط حمید در 11:8 قبل از ظهر
|
|

نامه ي يک پسر به پدر خود
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاًمرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه روخوند :
پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبوربودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو روبگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما ميدونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهايتنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست،پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريليتوي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتنتعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً بهكسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگهاي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعامي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش روداره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز،مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت روببيني.
با عشق،پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالاواقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنياچيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوست دارم! هروقت براياومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
[+]
نوشته شده توسط حمید در 11:7 قبل از ظهر
|
|

از کجا بفهمیم یه پسر تو اروپا ایرانی هست یا نه
چطوري مي شه گفت که تو يک پسر ايروني هستي :
اگر که شما فروشنده ماشين باشي و در آن واحد خواننده
اگر که پشت سر خانومت با مادرت غيبت کني
اگر که به کنسرت بري ولي هيچوقت خواننده را نبيني و همرا ه با نوشيدني توي کريدور بايستي و دختر ها رو ديد بزني
اگر که هيچوقت حلقه عروسيت رو به دست نداشته باشي
اگر روزي 5 بسته سيگار بکشي اما به همه بگي که سيگار نمي کشي
اگر که نوشيدني مورد علاقه تو ودکا باشه
اگر که حدود 35 سال سن داشته باشي اما روي سرت مو نباشه
اگر که هميشه برنامه تلويزيون هاي ايراني رو تماشا بکني اما هميشه از برنامه بد اونها گله داشته باشي
اگر که از کسي تقاضاي ازدواج کني و اونها بخوان بدونن که تو از خودت خونه داري
اگر همسرت رو طلاق دادي اما همچنان اجازه نمي دي که اون با کسي ديگه قرار بذاره
اکر که در ايران مخ پزشکي هستي اما در اينجا در چلو کبابي کار مي کني
اگر که 3 تا پيجر و 2 تا مبايل حمل مي کني ولي هيچ وقت کسي بهت زنگ نمي زنه
اگر که ادعا مي کني که پدرت بهترين دوست شاه بوده
اگر که خونه نداري و هنوز بي کاري اما بي .ام. و مي روني
اگر که مجبوري بيشتر از يکبار در روز اصلاح کني
اگر که در ايران يک قهرمان 4 ستاره بودي اما حالا در واشينگتون دي سي راننده تاکسي هستي
اگر که ازت سوال کنن :
? where are you from
و تو جواب بدي که ايتاليايي اما همچنان توي دستت تسبيح داشته باشي
اگر که اسپاگتي با ماست داشته باشي اما با قاشق به جون ته ديگ بيفتي
اگر که توي توالت آفتابه داشته باشي و اگر نه يه بطري پلاستيکي کارش و به خوبي انجام مي ده
اگر که دوستاتو براي شام دعوت کني و پيتزا سفارش بدي ولي هنوز يه مقدار برنج اضافي دم کني
اگر که باور کني که هيچکس بهتر از ما نمي تونه کباب درست کنه
اگر که سگ داشته باشي اما اجازه ندي که داخل خونه بياد
[+]
نوشته شده توسط حمید در 11:3 قبل از ظهر
|
|

سیندرلا 4
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند
[+]
نوشته شده توسط حمید در 7:2 بعد از ظهر
|
|

سال نو مبارک
[+]
نوشته شده توسط حمید در 7:9 بعد از ظهر
|
|

مطالب پيشين