تبليغاتX
دختـروپسـرا
تصـــــــوير
مديريت وب

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : سلام دوست عزيز اميدوارم از مطالب وبلاگ راضي شده باشيد اگر نظر يا انتقادي داري نظرت رو به ما انتقال بده

با تشکر   

لينك دوستان

بزرگترين سايت دانلود موزيک

?زيباترين قالبهاي وبلاگ? پایگاه سرگرمی
سولي حميد 2
زهير
ورود آقایان ممنوع فقط بانو
عشق و دیوانگی
(روی ماه خداوند را ببوس)
دل نوشته
موزیک باران
بزرگترین سایت موسیقی ایران
::سرزمين دانلود::

براي تبادل لينک ابتدا لينک ما رو با نام:دختـروپسـرا در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

مطالب قبليمو خوندي ؟

هفته اوّل دی 1388
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته دوم مرداد 1384
هفته چهارم تیر 1384
هفته سوم تیر 1384
هفته چهارم خرداد 1384
هفته دوم خرداد 1384
هفته دوم اردیبهشت 1384
هفته اوّل فروردین 1384
هفته سوم اسفند 1383
هفته چهارم بهمن 1383
هفته سوم بهمن 1383
هفته دوم بهمن 1383
هفته اوّل بهمن 1383
هفته چهارم دی 1383
هفته سوم دی 1383
هفته دوم دی 1383
هفته اوّل دی 1383
هفته چهارم آذر 1383
هفته سوم آذر 1383

طراح قالب
بخون و . . .

درزمانهاي گذشته پادشاهي تخته سنگي را وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را جايي مخفي كرد بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند . بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد.
حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و …..
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت . نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود نزديك سنگ سنگ شد بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي كه بود سنگ را از وسط حاده برداشت و آن را كناري قرار داد.
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداش پيدا كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود :

هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

----------------------------------------

 

 

حس تلخ

سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
«
پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند
پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.
پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت

پرواز را به خاطر بسپار.........

----------------------------------------

 

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق خود در هتل متوجه مي شود كه آن هتل به كامپيوتر مجهز است . تصميم مي گيرد به همسرش اي = ميلي بزند . نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينكه متوجه آن شود نامه را مي فرستد.
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين دنياي خاكي ، زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا اي – ميل هاي خود را چك كند اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتد
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و درهمان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد .
گيرنده ؛ همسر عزيزم
موضوع ؛ من رسيدم
ميدونم كه ازگرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي و راستش آنها اينجا كامپيوتر دارند و هر كسي به اينجا مي آد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين ا لان رسيدم و همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه.

----------------------------------------

 

لباس خاكى- ساك- مادر- گريه- آغوش- بوسه- اشك- اتوبوس- راهآهن- قطار- تقتق، تقتق- كربلا ما مىآييم- پيشانىبند- قرمز- سبز- سلام بر حسين(ع)- يا زهرا(س)- مىروم تا انتقام سيلى.... نماز، نماز- الله اكبر، الله اكبر- خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدى، خمينى را نگهدار- تقتق، تقتق- جاده- اتوبوس- سلام بسيجى- جاده كربلا- سلام مادر، همسر- دعايم كنيد- شب حمله- گريه- بوسه- آغوش- اشك- حلاليت- شهادت- وصيتنامه- پلاك- عطر- نماز- تاريكى- الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر- تق، تق، تق- بوى باروت سوخته- منور- تير- گلوله- پيشانى- خون- شكوفه- ميدان مين- بمب، بمب- دست، پا- السلام عليك يا اباعبدالله- چفيه- پيشانى- بوسه- شفاعت آمريكا نمياي نميااااااااااااااااااااي بيا برگرد !

----------------------------------------


پاره سنگ


روزي مرد ثروتمندي در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت . ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد ترمز كرد و سريع پياده شد . ديد اتومبيلش صدمه ي زيادي ديده است . به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد . پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادرفلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود ، جلب كند . پسرك گفت : اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت از آن كسي عبور مي كند . برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش را ندارم، براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم ازاين پاره آجر استفاده كنم . مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد . برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند . سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد ……
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند .

----------------------------------------

مرد جواني بود كه ...........................

مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي كرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد.چندين ماه بودكه يك اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي كه مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت كه داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست .با نزديك شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاكي از خريد ماشين بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت كه چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را كه بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان كنجكاو والبته با نوعي احساس نا اميدي هديه را كه يك انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز كرد . با ديدن هديه مرد جوان از كوره در رفت صدايش را بلند كرد وبا عصبانيت گفت : با اين همه پولي كه داري فقط يك انجيل به من مي دهي ؟ ومانند گردبادي خشمگين خانه را ترك گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت . سالهاي بسياري گذشت ومردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت كسب كرد . در همين سالها تلگرامي با اين مضنون دريافت كرد كه پدرش درگذشته وهمه دارايي خود را به او واگذار كرده است واو بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته وبه امور رسيدگي كند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود . وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست . به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت ودر ميان آنها انجيلي را كه هنوز به همان نويي همان طور كه او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا كرد در حالي كه قطرات اشك به روي گونه هايش سرازير شده بود كتاب مقدس را باز كرد وبه ورق زدن پرداخت در حالي كه مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يك سوييچ اتومبيل كه در پاكتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن نام طرف معامله نوشته شده بود واين نام مالك اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود همچنين روي ان تاريخ روز فارغ التحصيلي او واين لغات درج شده بود به طور كامل پرداخت گرديد


تا به حال چند بار خود را از نعمات خداوند محروم كرده ايم
فقط به اين خاطر كه ظاهر امرآن طور كه ما انتظار داشته ايم
....
نبوده است

----------------------------------------

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«
بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

----------------------------------------

يه روزي يه پسري داشت قدم ميزد و ميرفت و سرش هم پائين بود و نگاهش به كفش سوراخش. كه از هر طرف يه وصله خورده بود.
توي راه به همين فكر بود كه چرا من يه كفش درست حسابي ندارم؟؟!!

توي همين افكار كه بود سرش رو بالا كرد و يه لحظه تمام بدنش سرد شد.
يه پسري از روبه رو ميومد در حالي كه دوتا چوپ دستي زير بغلش و بود و يه پا نداشت...
بعد از يه خورده نگاه كردن دوباره سرش رو انداخت پائين...ولي ايندفه به كفشاش نگاه نميكرد...و خدا رو شكر ميكرد.

بزرگترين درس توي زندگي من همين بود.
(
غصه ميخوردم كفش ندارم يكي را ديدم پا نداشت).

----------------------------------------

يك ساعت ويژه
مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
-
بله حتمآ. چه سئوالي؟
-
بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
-
فقط ميخواهم بدانم.
-
اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
كرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
-
خوابي پسرم ؟
نه پدر ، بيدارم.
-
من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

----------------------------------------

 

يك سخنران معروف در مجلسي يك اسكناس 1000 توماني را از جيبش بيرون آورد و پرسيد چه كسي مايل است اين اسكناس را راشته باشد؟
همه حاضرين دست هاي خود را بالا بردند
سخنران گفت بسيار خوب سپس در برابر ديدگان تعجب انگيز حاضران اسكناس را مجاله كرد و گفت حالا كي خواهان اين اسكناس است دوباره دست هاي حاضرين بالا رفت
دوباره اسكناس مچاله شده را زير پا لگد مال كرد و گفت حالا كي خواهان اين اسكناس است باز دست هاي حاضرين بالارفت
سپس سخنران گفت با اين بلاهايي كه من سر اسكناس آوردم از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد
و ادامه داد :
در زندگي واقعي هم همينطور است ما در بسياري از موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه رو به رو مي شويم خم مي شويم , مچاله ميشويم , خاك آلود مي شويم و احساس مي كنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم ولي اينگونه نيست و صرف نظر از اين كه چه بلايي سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند آدم با ارزشي هستيم.

----------------------------------------

خوشبختي

يك روز دو دوست در حالي كه باهم قدم ميزدن از هم سوال كردن كه واقعا خوشبختي چي است و كي خوشبخته , پس گفتن بريم دنبال خوشبختي و اون رو پيدا كنيم .
به اولين دهي كه رسيدند به خانمي برخوردند ازش سوال كردن شما خوشبختي گفت نه چون من قيافه خوبي ندارم و كسي به من نگاه نمي كنه خوشبخت كسي است كه خوش قيافه باشه . آن دو دوست رفتند و خانمي رو ديدند كه خيلي خوش قيافه بود گفت خانم شما خوشبختي گفت نه چون وقتي در راه هستم همه مردم به من نگاه ميكنند شوهرم به من اعتماد نداره و داغ يك بچه مانده به دلم , خوشبخت كسي است كه بچه داشته باشه.
اون دو دوست رفتن خانمي رو پيدا كردن كه بچه داشت گفتن كه شما خوشبختي گفت نه گفتن بابا تو بچه داري باز خوشبخت نيستي گفت بچه نگو درد بلاي جان بگو كي گفت كه با بچه آدم بايد خوشبخت باشه خوشبخت كسي است كه پول داشته باشه .
رفتند آن دو دوست و مرد پولداري رو پيدا كردن گفتن شما پس خوشبختي زن داري . بچه داري و پول هم داري گفت درسته ولي من تن سالمي ندارم خوشبخت اوني است كه تن سالم داشته باشه باز آن دو دوست رفتند و مرد سالمي را يافتن به او گفتن شما خوشبختي گفت نه من تن سالم دارم و پولي ندارم كه غذا بخورم .
اون دوست همانطوري كه گيچ شده بودن در حال خارج شدن از ده به درويشي برخوردن با تمسخر از درويش سوال كردن شما خوشبختي . درويش گفت بله آن دو دوست با تعجب به درويشي كه چيزي نداشت نگاه ميكردن گفتن چطوري گفت زيرا بر حسب توانايي خود از زندگي بهره مند هستم و اين لقمه ناني كه دارم ميخورم شايد خيلي از مردم نيز اين لقمه نان را براي خوردن هم ندارن پس من از خيلي از مردم جهان خوشبخت ترم . و به آنچه كه دارم قانع ام.

----------------------------------------

[+] نوشته شده توسط حمید در 7:29 بعد از ظهر | |

مطالب پيشين